تبليغاتX
آل دوستين

 

خداوند تبارک تعالی در کتاب شریف آسمانی (قرآن مجید) مثلهای فراوانی در موارد مختلف بیان نموده چنانکه خود می فرماید :-

تلک الأمثال نضربها للنُاس (آیة43 از سورة عنکبوت ) وإين مثل ها را میزنیم (بیان میکنیم ) برای مردم .

سعدی درباره دانشمندی که به علم خود عمل نکند چنین مثل میزند:-

نه محقق بود نه دنشمند                            چارپائی بر او کتابی چند

آن تهی مغز را چه علم وخبر                      که براو هیزم است یادفتر

بنا برإين مثل زدن یا تمثیل مطلبی را فهماندن از اسباب بلاغت ورسائی سخن محسوب میشود مخصوصاٌ وقتی که سخن در زمینه اخلاق باشد وبخواهند کسی رابکاریث پسندیده تحریص وترغیب کنند ویا فردی را ازارتکاب امری مذموم وناپسند باز دارند.

لذا نویسندگان توانا بويژه معلُمان اخلاق من باب تمثیل گاهی داستانی را به نثر یا نظم بیان میکنند که براستی تحسین انگیز است وباآن داستان استادانه یک اندرز عالی ویک دستور اخلاقی مؤثری بخواننده میدهند مانند إين حکایت که شنیده اید :-

خارکش پیری با دلق درشت                                   پشته ای خار همی برد به پشت      

لنگ لنگان قدمی بر میداشت                                  هر قدم دانه شکری می کاشت   

درإين اثناء تصادفاٌ نوجوانی  زجوانی مغرور فرا راه او میرسد وخطاب به پیر مرد خارکش آن بنده شاکر وصابر خدا با لحنی که شاید ازاعتراض واستهزاء خالی نبود می گوید :-

توبا سُن وسال وضعف وپیری وخستگی جسمی پشته ای از خار بر پشت داری وباپای لنگ گام میزنی وبا إين فلاکت وبد بختی که گريبان گیر توشده باز هم خدارا شکر می گوئی وآخر چه نعمتی خدا بتو داده واز کدام موهبت خدائی بر خورداری که با إين حال زار ونزارت به ثناء وسپاس خداوند مشغولی

پیر مرد بیدار دل وهوشیار در جواب او می گوید :-

شکر گویم که مرا خوار نساخت                              به خسی چون تو گرفتار نساخت

شکر می گویم که بر در ارباب بی مروت دنیا نمی إيستم وطلب لقمة غذائی نمیکنم

کأی فلانی چاشت بده یا شامم                                 نان وآبی که خورم واشامم

سپس از جوان نادان دور میشود وبراه خود إدامه میدهد.

شاعر با طرح إين حکایت میخواهد بیاموزد که« آلوده منُت کسان کم شو تا یکشب در وثاق تونانست ای نفس برسته قناعت شو کآنجا همه چیز نیک ارزان است » .

یا بهر دونان منُت دونان مبر منُت کسان همچو زنجیر اسارت است که بکردن انسان می افتد ومنُت پذیری آدمی را خوار وخفیف میکند زیربار منُت إين وآن رفتن ارزش وشخصیت آدمی را پایمال وضعف وزبونی انسان را آشکار می سازد وبدون تردید إيمان انسان را نسبت به مددولطف وحمایت خداوند که هماره شامل حال بندگانش میباشد متزلزل می گرداند اگر انسان بآنچه دارد وآنچه با کُد یمین  وعرُق جبین خود بدست می آورد وهر چند اندک باشد بسازد وقناعت کند بهتر از آنست که با قبول منُت ديگران منافعی بیشتر بچنگ آورد .

باید اضافه شود که قناعت بإين معنی نیست که در تحصیل معاش از تلاش وکوشش باز إيستیم وسجالی وتنبلی وسستی  رازیر نام قناعت پيشه خود سازیم ودر فقر ومکنت بسر بریم بلکه قناعت یعنی دورشدن واجتناب از حرص وولعی است که بعضی ها برای ثروت اندوزی از خودنشان می دهند بهر طریق که میٌسر شود مالی را فراچنگ آرند .

آیا بانداشتن آزادی وآزادگی واز دست دادن عزت وسربلنید از چنین مالی میتوان متُمتع ومتلُذذ شد ؟ البته نه .

مختصر إينکه  شاعر از فرمایش رسول أکرم (ص) که فرمود اگر کسی طناب بر گيرد وبا پشت هيزم کشد اسانتر از إين است که نزد ثروتمندی رود وچیزی طلب کند الهام گرفته وبه ما می آموزد که با اندک خود خوشنود وقانع بودن به از آلوده منُت ديگران شدن است . سعدی میگوید

سرکه ازدسترنج خویش وتره                                بهتر ازنان دهخدا ئبره

برای بهتر نشان دادن واهمیت وارزش وفایده ضرب المثلها إجازه بفرمائید دو ضرب المثل رابرای نمونه در إيجا ذکر کنم :-

تقریباٌ در میان بسیاری ازمردم ما إين ضرب المثل « برای دستمالی قیصریُة را آتش زد » رواج دارد ومفهوم آن خیلی روشن است یعنی افراد بی دانش وخود خواه ومنفعت طلب برای سود اندک وخیلی ناچیز خود منافع جامعه ای ویا عدُه کثیری ازمردم را به نابودی می کشند در حالیکه افراد باید منافع ومصالح جماعت وجامعه را برسود اندک ویازیاد خود ترجیح دهند وبرای تحصیل سود شخصی بزیان مردم اقدامی نکنند وإين خود یک اصل انسانی واجتماعی است که باید در تمام شئون زندگی خود واجتماع رعایت نمائیم .

ضرب المثل دیگر« هرکه به امید همسایه به نشیند گرسنه می خوابد» پر واضح است هر کس که برای رفع حوائج خود نخیزد ودر خانه بنشیند ودست روی دست بگذارد ومنتظر بماند که همسایه به اوکمک کند ونیازش را برآورد نتیجه ای جز بیچارگی ومحرومیت نخواهد دید  زیرا او از تحمُل زحمت کار سرباززده آسایش وتن پروری را برگزيده واز إينکه خودرا به رنج افکند هراس داشته واز دژگران بدون استحقاق وجهت توقُع مددومساعدت داشته است بدیهی است که در زندگیناتوان می گردد واز لذُت کار وفعالیت بی بهره می ماند .

چنین فردی نه فقط از یک زندگانی آبرومندانه بی نصیب است بلکه سراسر عمر خود را در بیحاصلی فقر ونکبت بد بختی رنج خفُت وذلُت بسر خواهد برد .

توجُه فرمودید که إين ضرب المثل تا چه حد آموزنده است . أوُل إينکه مارا از تنبلی وسستی وعطلت وبیکاری وتوقع بی جا وبیمورد از دیگران داشتن حتُی ازهمسایه وقوم وخویش نزدیکان خود بر حذر می سازد .

دوم إينکه مارا بکار واقدام وقیام برای بر آوردن نیازمندیهای خود وادار می کند .

سوُم آنکه مارا از إتکُاء به غیر وإعتماد به معاونت دیگران باز میدارد .

تصور میکنم برای پی بردن به فوائد ضرب المثل ها همینقدر که گفته اند کافی باشد اکثر مردم ما دربیان مطالب خود به مثل وضرب المثل متوُسل میشوند زیرا آوردن یک ضرب المثل فهم مطالب را آسانتر وتوضیح مقصود را سهل تر می سازد تا آنجاکه به جرأت میشود گفت کمتر کسی است که درسخن گفتن از ذکر مثالها وضرب المثل ها سود نجوید .

گوینده با استفاده ازیک ضرب المثل هرچند کوتاه باشد خودرا ازشرح وبسط سخن بی نیاز می سازد وبلا اداء آن یک جمله کوتاه مطالب کلُی وعام را به شنوده می فهماند وشنوده هم درحُد استعداد وهوش وذکاوت وادراک خود موضوع سخن را در می یابد .

+ نوشته شده توسط salah در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 23:17 |

 ازخوانندگان عزیز تمٌنا دارم چنانچه در إنشاء مطالب نارسائی ملاحظه فرمايند وکموکاستی مشاهده نمايند بديده اغماض وعفو نگرند وبه گفته سعدی رحمة الله علیه :-

قبا گر حریر است وگر پرنيان                                 بناچار حشوش بود در ميان

توگر پرنیانی مجوش                                            کرم کار فرما وحشوش بپوش

اما در صورت لزوم کتابٍا یا شفاهاٌ به بنده تذکر دهند که البته موجب تشٌکر خواهد بود

امیدوارم که بتوانم ضرب المثلها را آنطور که بایسته وشایسته  است به تحریر در آورم وموارد استعمال آنها رایکایک بیان نمایم وتلفٌظ محلی آنها رابنما یانم تا اگر خداوند مدد فرماید در خور استفاده باشد امید انکه در نظر ارباب قلم اگر چه إين کار کوچکی است مطلوب آيد .

اینجانب هم با إين شرط إين وظيفه را پذيرفتم که دوستان بتوانند حد اقل چند تا ضرب المثل تهية کنند

وإينک که دوستان عزيزبنا به سخن معروف که : ( الکریم إذاوعد وفا ـ  وعد الحر دًين ) بقول خود وفا کرده اند وبا زحمت وتلاش قابل تمجید بیش از چند ضرب المثل گرد آورده اند نوبت به بنده رسیده که به سخن  خود عمل کنم وتعهٌد را بأنجام برسانم .

إين ضرب المثلها همانطورکه در فوق مذکور افتاد در میان مردم متداول است وهمه از زن ومرد ازهرقوم وطایفه ای درسخن خود بکار می گيرند اما غرض ازجمع آوری آنها أين است که یکجا در دسترس علاقمندان قرارگيرد وآیندگان رابکار آيد .

از خوانندگان ارجمند تمٍنا دارم اجازه فرمایند مقدمه ای که سعی میکنم کوتاه باشد خدمتشان بعرض برسانم .

چرا ما به ضرب المثل توجه داریم وآنرا با ارزش تلقی می کنیم وفایده آن چیست ؟ بی تردید می پذیریم که از دیر یا باز انسانها برای بیان مطلب خود و تفهیم آن  به مخاطب از مثل وتمثل ومثال وضرب المثل بهره جسته اند واکنون نیز در زبانهای زنده دنیا مشاهده می کنیم که ازإين شيوه مفید بخوبی استفاده می شود.

بخصوص ادباء وشعرای فارسی زبان ما برای رونق وزیبائی  سخن خود امثال وضرب المثلها را خیلی ماهرانه بکار گرفته اند تا آنجا که در علم بدیع (علم آرایش سخن که محسُنات سخن بلیغ بدان شناخته می شود صنعتی معنوی پدید آمده که آن را ارسال المثل نام نهاده اند وآنچنان است که گوینده جمله ای گوید که مثل ویادر حکم مثل باشد مانند :-

غم عشق آمد وغمهای دگر پاک ببرد                       سوزنی باید کز پای بر آرد خار

وارسال المثلین آن است که بجای یک مثل دومثل ذکر کنند مانند :-

چنین کنند بزرگان چوکرد باید کار                           چنین نماید شمشیر خسروان آثار


 

+ نوشته شده توسط salah در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 23:16 |

خضر بر اساس برخی روایات اسلامی، از پیامبران و بر اساس برخی دیگر از روایات، بنده صالحی بود. برخی از مفسرین همراه موسی و یوشع بن نون را در داستانی که در سوره کهف آمده است؛ خصر نبی می‌دانند. از معجزاتش این بود که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، خضر(سبز) نیز همین است.[۱] زندگی خضر، از قبل از زمان موسی تا زمان حاضر، و ادامهٔ زندگیش تا آخر الزمان، مورد اتّفاق مسلمانان است.[۲] مجموعهٔ روایات، مؤیّد آن است که خضر، طولانی‏ترین عُمر را در میان فرزند آدم دارد.[۳]

جستجو برای آب حیات

ذوالقرنین عمری دراز داشت اما عمر جاویدان می‌خواست و در کتاب‌ها خوانده بود که در جهان چشمه‌ای هست نامش آب حیوان یا آب حیات که هر که از آن بنوشد عمر جاوید یابد. پس راز آن را از خضر پرسید و خضر نشانی‌ها که می‌دانست می‌گفت و چون معلوم شده‌بود که جای چشمهٔ آب حیات در ظلمات است، ذوالقرنین عزم راه کرد و خضر و الیاس را با خود همراه کرد که الیاس نیز از برگزیدگان روزگار بود. مدت‌ها در سرزمین تاریک جهان گردش کردند و از هر آبی و چشمه‌ای امتحان کردند اما خوردن آب حیات ذوالقرنین را نصیب نبود و خضر و الیاس در جستجو به آب حیات رسیدند و از آن نوشتیدند و اثر آن را دانستند و چون به ذوالقرنین خبر رسید هرچه جستجو کردند دیگر آن چشمه را نیافتند و چون مدت سفر دراز شده بود و آذوقه کم داشتند برگشتند تا دوباره با اسباب فراهم بروند.

اما عمر ذوالقرنین به سفر دوباره نرسید و بدینسان خضر و الیاس عمر جاوید یافتند و می‌گویند الیاس در جوانی کشتی‌بان بود و سفر دریا دوست می‌داشت و بدین سبب وی بیش‌تر در دریاها به سر می‌برد و گمشدگان و درماندگان را راهبری می‌کند و خضر در خشکی‌ها به سر می‌برد و هر که در خدمت مردم و راستی و پا کی کوتاهی نکند و دیدار خضر را دریابد و از او حاجت بخواهد حاجتش برآورده شود و هرچه از او بپرسد جواب درست بشنود.

[ویرایش] خضر در آیات قرآن

داستان خضر در آیات ۶۵ تا ۸۲ سورهٔ کهف در قرآن چنین آمده‌است:

«

[در آن جا] بنده‏ای از بندگان ما را یافتند که رحمت [و موهبت عظیمی‏] از سوی خود به او داده‏، و علم فراوانی از نزد خود به او آموخته بودیم‏. «۶۵» موسی به او گفت‏: (آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایه رشد و صلاح است‏، به من بیاموزی‏؟) «۶۶» گفت‏: (تو هرگز نمی‏توانی با من شکیبایی کنی‏! «۶۷» و چگونه می‏توانی در برابر چیزی که از رموزش آگاه نیستی شکیبا باشی‏؟! «۶۸» [موسی‏] گفت‏: (به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت‏؛ و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو نخواهم کرد!) «۶۹» [خضر] گفت‏: (پس اگر می‏خواهی به‌دنبال من بیایی‏، از هیچ چیز مپرس تا خودم [به موقع‏] آن را برای تو بازگو کنم‏.) «۷۰» آن دو به راه افتادند؛ تا آن که سوار کشتی شدند، [خضر] کشتی را سوراخ کرد. [موسی‏] گفت‏: (آیا آن را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی‏؟! راستی که چه کار بدی انجام دادی‏!) «۷۱» گفت‏: (آیا نگفتم تو هرگز نمی‏توانی با من شکیبایی کنی‏؟!) «۷۲» [موسی‏] گفت‏: (مرا بخاطر این فراموشکاریم مؤاخذه مکن و از این کارم بر من سخت مگیر!) «۷۳» باز به راه خود ادامه دادند، تا اینکه نوجوانی را دیدند؛ و او آن نوجوان را کشت‏. [موسی‏] گفت‏: (آیا انسان پاکی را، بی آنکه قتلی کرده باشد، کشتی‏؟! براستی کار زشتی انجام دادی‏!) «۷۴» [باز آن مرد عالم‏] گفت‏: (آیا به تو نگفتم که تو هرگز نمی‏توانی با من صبر کنی‏؟!) «۷۵» [موسی‏] گفت‏: (بعد از این اگر درباره چیزی از تو سؤال کردم‏، دیگر با من همراهی نکن‏؛ [زیرا] از سوی من معذور خواهی بود!) «۷۶» باز به راه خود ادامه دادند تا به مردم قریه‏ای رسیدند؛ از آنان خواستند که به ایشان غذا دهند؛ ولی آنان از مهمان کردنشان خودداری نمودند؛ [با این حال‏] در آن جا دیواری یافتند که می‏خواست فروریزد؛ و [آن مرد عالم‏] آن را برپا داشت‏. [موسی‏] گفت‏: ([لااقل‏] می‏خواستی در مقابل این کار مزدی بگیری‏!) «۷۷» او گفت‏: (اینک زمان جدایی من و تو فرا رسیده‏؛ اما بزودی راز آنچه را که نتوانستی در برابر آن صبر کنی‏، به تو خبر می‏دهم‏. «۷۸» اما آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار می‏کردند؛ و من خواستم آن را معیوب کنم‏؛ [چرا که‏] پشت سرشان پادشاهی [ستمگر] بود که هر کشتی [سالمی‏] را بزور می‌گرفت‏! «۷۹» و اما آن نوجوان‏، پدر و مادرش با ایمان بودند؛ و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد! «۸۰» از این رو، خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی پاکتر و با محبت‏تر به آن دو بدهد! «۸۱» و اما آن دیوار، از آن دو نوجوان یتیم در آن شهر بود؛ و زیر آن‏، گنجی متعلق به آن دو وجود داشت‏؛ و پدرشان مرد صالحی بود؛ و پروردگار تو می‏خواست آنها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند؛ این رحمتی از پروردگارت بود؛ و من آن [کارها] را خودسرانه انجام ندادم‏؛ این بود راز کارهایی که نتوانستی در برابر آنها شکیبایی به خرج دهی‏!) «۸۲» و از تو درباره (ذو القرنین‏) می‏پرسند؛ بگو: (بزودی بخشی از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد.) «۸۳»

 »

 

[ویرایش] جُستارهای وابسته

[ویرایش] منابع

1.        خضر (فارسی). دانشنامهٔ رشد. بازدید در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۸۸.

2.        مقالات مهدوی (فارسی). م.مهدی. بازدید در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۸۸.

3.        مقالات مهدوی (فارسی). م.مهدی. بازدید در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۸۸.

4.        عماد زاده اصفهانی، قصص الانبیا، ص ۳۴۲

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط salah در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 13:48 |

چو قاصد بیامد بمانند باد                             به یزدان  پناه چنین مژده داد

چه آسوده بنشسته ای  امیر                      ندارید خبر هیچ ای نره شیر

محلات تورا دزد و اشرار زد                         نه یکنفر بلکه بسیار زد

چو این  مژده بشنید یزدان پناه                   بغرید و خوروشید و کج کرد کلاه

به قاصد چنین گفت یزدان پناه                   شما اهل توجک به راز و نیاز

کشم لشکری به سوی برعمان                که عبرت گریند اعرابیان

بندیان آورم به حکم پروردگار                      که أندر جهان بماند إین یادگار

به لب کرده کف همچون پیلان مست        زره بر تن بن سعودی بدست

به خشم اندر آمد نمودی غضب             امیران لشکر نمودی طلب

هر آن کس که اشخاص با معنی است        یقین داند که فردوسی ثانیست

چه خواهی که شاعر شود آشکار             چمل بن حسن نام در روزگار

+ نوشته شده توسط salah در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 0:54 |

یادی ازأستادی جلیل القدر رئیس موسی رئیس حسن افسری طاهرزائی

 

ازإينکه روزگار مراوادار نمود که امروز بياد استاد بزرگواری شرحی بنویسم  بسیار متأسٌفم باحالی که در توانائی ام نيست جز تسليم ورضانمی بينم وناچارم سطوری را بطور اختصار برشته تحرير در آورم  که اقٌلا یادی باشد ازاستادی .

در اجتماع امروزی ودر إين دوره زمان آشفته که مشاهده می شود ارتباط ومعاشرت مردم بیشتر با دو رنگی وریا صورت می گیرد وبه یگانگی ووفا کمتر وقعی گذارده می شود بدیهی است که از دست رفتن فردی پاکدل وبی ریا آنهم مردی فاضل وبا صفا برای جامعه بخصوص جهت دانشمندان ومعارف پژوهان ضایعه ای است مرگبار وبسیار سنگین وناگوار .

کمتر کسی سراغ دارم که نظير شادروان رئيس موسی رئيس حسن افسری فهيم وفاضل بی ریا وپاک دل سخنور سخندان وخوش مشرب ومهربان ومشفق وسخی  باشد هر وقت توفیقی حاصل می نمودم ودر حضورش بودم ازوجودش از سخنان حکیمانه وصفات نیکویش درس می گرفتم مستفید ومستفیض می شدم افسوس که دست اجل بیشتر مهلت ومجال نداد تا ازآنهمه فضل وکمال بهره ای گرفته شود ونیز تأسف بسیار دیگرم از إين جهت است که ازنبودش مکتبی تعطيل شد در عین حال آن استاد نیکو خصال که عمری در خدمت به مردم ومعارف وفرهنگ گذرانده بود .

مجموعه ای از اشعار ونغز وحکیمانه  وضرب مثلهای بزبان بلوچی را از خود به یادگار گذاشت لیکن فرصت نیافت که خود در چاپ وانتشار آن  اقدام کند .

لذا از فرزندان برومندش در خواست داریم که در اثر زنده آنمرحوم را بچاپ برسانند ودر اختیار دانش پژوهان واهل أدب وعرفان قرار دهند وادای حق نمایند وشرح حال وبیوگرافی آن شادروان چاپ وانتشار دهند که إين معرفی بحق منزله تجلیل از ادیب وسخنوری است که در بیابان زيسته وبه إين سر زمین خدمت نموده است .

إين بنده هم که با آنمرحوم زنده بنام مأنوس ومرهون محبتهایش بودم  در روز دوم وفاتش  بحد توانائی وامکان بیاد إيشان در مجلس عزا داری شرکت نموده وخاطراتی از یاد نرفتنی از رئیس پیرداد رئیس علی جلال نیکخواه طاهرزائی که به یکی از بستگانش گله میکرد که کم لطفی نموده است ومن درعوض أو باقطعه شعری به وی پاسخ دادم إِین بیت چنین است .

چو ازخدمتت دورم شرمندگی دارم                 چوقمری طوق درگردن نشان بندگی دارم

اگر خدمت نمی آید زدستم                           دعاء خوان عزیزانم تا زنده هستم

اگر چه ادای إين ناچیز شایسته شإن ومقام ومنزلت آن بزرگوران جلیل القدر نیست که با عرض معذرت از خوانندگان گرامی واز إين نظر که خرده نتوان گرفت بر ضعفا امیدا ست مرا به بزرگواری خود ببخشند وعفوم فرمایند . نامشان بلند وروانشان شاد باد .

بیابان اسحاقی غرة  شهر رجب 1420هجری

+ نوشته شده توسط salah در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 18:39 |

                               برو ساقی....

جهانرا   دگر گونه شد   رسم  و  راه        تو گوئی   نتابد    دگر   مهر   و    ماه

ز می  نشئه   و   نغمه از چنگ   رفت        ز گل عطر  و  معنی ز فرهنگ   رفت

چو  گسترد    زشتی   بهر   جا   بساط        برون   شد   زگيتی   جمال   و  نشاط

کنون   گريه   بارد    ز لبخند      جام        ز  می   جز  که  تلخی   نيايد    بکام

چو   از  هوشياری      نشانی      نماند        ز   مستی     بجز  داستانی   نماند

که  مستی  بود  داروی    درد  هوش        چو  دردی   نباشد    بدرمان   مکوش

گروهی    تبهکارة       خود    پرست        که شستند از هر چه نيکی است دست

چه دانند باده چه بوده است و چيست        چه دانندساقی که بوده است وکيست

 

                                                    ***                                  

» بياساقی»   آنروز   ميگفت   « پير»     که  تا  می  شود   در غمش    دستگير

کنون بی غمان را چه حاجت  به  می        کران را   چه سودی   ز  آهنگ   نی

ندانند   چون    راز    شادی    و   غم        زنند   از   زر   و   زور   همواره  دم

همان به  که ساقی    در اين  گيرودار       شود    آگه     از فتنة      روزگار

زمن       بشنود        پند       پيرانه ای     چو گنجی     نهفته   به   ويرانه ای :

                                                  ***                                  

برو  ساقی   آن   جام   خورشيد   فام        که جمشيد  را کار از آن  شد  بکام

ببانگ نی  و   چنگ   بر  سنگ    زن        هم آن  سنگ را  بر نی  و چنگ زن

که در بزم   اين  هرزه    گردان  خام        حرام  است   در  گردش  آرند  جام

دريغ است نای  و  دريغ است  چنگ        در آنجا  که  فرياد   خيزد   ز  سنگ

                                              ***                                                    

برو   ساقی      آن     بادة     دلفروز          که شب را درخشنده کردی چو روز

چو  آبی  سبک  مايه  بر خاک  ريز           سرشکی  ز غم   بر بن    تاک    ريز

که حيف است  آن  بادة  خوشگوار          بر اين      خيل    نابخرد      نابکار ،

براين  جمع   بی شعله  و  بی  فروغ           که   مستند  از   جام   مکر و  دروغ

 

+ نوشته شده توسط salah در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 17:30 |

بسم الله الرحمن الرحیم

«کل نفس ذائقة الموت وکل من علیها قان ویبقی وجه ربک ذوالجلال والإکرام »

هـــــــــــــو الـبـــــــــاقـــــــــــــــــــــــــی

غلام  إبراهیم علی عباس  سلطانی - آهل وساکن گبرانی

بتاریخ  ۶ ماه مبارک رمضان 14۳۰هجری

برابر با ۲۷/۰۸/۲۰۰۹م نداء حق را لبيک گفت 

ودار فانی را الوداع ورهسپار دار البقاء گردید 

 روحش شاد ويادش گرامي باد.

در گذشت شاد روان المرحوم والمغفور له بإذن الله تعالی غلام إبراهیم علی عباس  سلطانی را به خانواده أنمرحوم  در إمارات متحده عربی و گبرانی تسلیت عرض میکنم وبرای شادروان رحمة والمغفرة الواسعة وبرای بازماندگان صبر وشکيبائی را از إيزد منان مسآلت دارم وخودرا شریک غم واندوه میدانم .

إنا لله وإنا إلیه راجعون .

المخلص/ آل دوستین

+ نوشته شده توسط salah در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 20:13 |

بسم الله الرحمن الرحیم

«کل نفس ذائقة الموت وکل من علیها قان ویبقی وجه ربک ذوالجلال والإکرام »

هـــــــــــــو الـبـــــــــاقـــــــــــــــــــــــــی

شهکرم محمد رحيمداد بهادری   روز یکشنبه تاریخ  ۲۵شعبان 14۳۰هجری

برابر با ۱۶/۰۸/۲۰۰۹م نداء حق را لبيک گفت 

ودار فانی را الوداع ورهسپار دار البقاء گردید 

 روحش شاد ويادش گرامي باد.

در گذشت  شاد روان المرحوم والمغفور له بإذن الله تعالی شهکرم محمد رحيمداد بهادری را به خانواده أنمرحوم  در إمارات متحده عربی و بیابان تسلیت عرض میکنم وبرای شادروان رحمة والمغفرة الواسعة وبرای بازماندگان صبر وشکيبائی را از إيزد منان مسآلت دارم وخودرا شریک غم واندوه میدانم .

إنا لله وإنا إلیه راجعون .

المخلص/ آل دوستین

+ نوشته شده توسط salah در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 19:54 |

 

چو ترکان بدیدند کار جاسپ رفت

همی آید از هر سوی تیغ تفت

همه سرکشانشان پیاده شدند

به پیش گو اسفندیار آمدند

کمانهای چاچی بینداختند

قبای نبردی برون آختند

به زاریش گفتند گر شهریار

دهد بندگان را به جان زینهار

به دین اندر آییم و خواهش کنیم

همه آذران را نیایش کنیم

ازیشان چو بشنید اسفندیار

به جان و به تن دادشان زینهار

بر آن لشکر فرخ آواز داد

گو نامبردار فرخ نژاد

که ای نامداران ایرانیان

بگردید زین لشکر چینیان

کنون کاین سپاه عدو گشت پست

ازین سهم و کشتن بدارید دست

که بس زاروارند و بیچاره‌وار

دهید این سگان را بجان زینهار

بدارید دست از گرفتن کنون

مبندید کس را مریزید خون

متازید و این کشتگان مسپرید

بگردید و این خستگان بشمرید

مگیریدشان بهر جان زریر

بر اسپان جنگی مپایید دیر

چو لشکر شنیدند آواز اوی

شدند از بر خستگان باز او (ی)

به لشکر گه خود فرود آمدند

به پیروز گشتن تبیره زدند

همه شب نخفتند ز آن خرمی

که پیروزیی بودشان رستمی

چو اندر شکست آن شب تیره‌گون

به دشت و بیابان فرو خورد خون

کی نامور با سران سپاه

بیامد به دیدار آن رزمگاه

همی گرد آن کشتگان بربگشت

کرا دید بگریست و اندر گذشت

برادرش را دید کشته بزار

به آوردگاهی برافگنده خوار

+ نوشته شده توسط salah در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:56 |

کی نامبردار فرخنده شاه

سوی گاه بازآمد از رزمگاه

به بستور گفتا که فردا پگاه

سوی کشور نامور کش سپاه

بیامد سپهبد هم از بامداد

بزد کوس و لشکر بنه بر نهاد

به ایران زمین باز کردند روی

همه خیره دل گشته و جنگجوی

همه خستگان را ببردند نیز

نماندند از خواسته نیز چیز

به ایران زمین باز بردندشان

به دانا پزشکان سپردندشان

چو شاه جهان باز شد باز جای

به پور مهین داد فرخ همای

سپه را به بستور فرخنده داد

عجم را چنین بود آیین و داد

بدادش از آزادگان ده هزار

سواران جنگی و نیزه گزار

بفرمود وگفت ای گورزمساز

یکی تا برشاه توران بتاز

به ایتاش و خلخ ستان بر گذر

بکش هر ک یابی به کین پدر

ز هر چیز بایست بردش به کار

بدادش همه بی‌مر و بی‌شمار

هم آنگاه بستور برد آن سپاه

و شاه جهان از بر تخت و گاه

نشست وکیی تاج بر سر نهاد

سپه را همه یکسره بار داد

در گنج بگشاد وز خواسته

سپه را همه کرد آراسته

سران را همه شهرها داد نیز

کسی را نماند ایچ ناداده چیز

کرا پادشاهی سزا بد بداد

کرا پایه بایست پایه نهاد

چو اندر خور کارشان داد ساز

سوی خانهاشان فرستاد باز

خرامید برگاه و باره ببست

به کاخ شهنشاهی اندر نشست

بفرمود تا آذر افروختند

برو عود و عنبر همی سوختند

 

+ نوشته شده توسط salah در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:53 |
Search Google -->
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">