تبليغاتX
آل دوستين

بسم الله الرحمن الرحیم

«کل نفس ذائقة الموت وکل من علیها قان ویبقی وجه ربک ذوالجلال والإکرام »

هـــــــــــــو الـبـــــــــاقـــــــــــــــــــــــــی

شهکرم محمد رحيمداد بهادری   روز یکشنبه تاریخ  ۲۵شعبان 14۳۰هجری

برابر با ۱۶/۰۸/۲۰۰۹م نداء حق را لبيک گفت 

ودار فانی را الوداع ورهسپار دار البقاء گردید 

 روحش شاد ويادش گرامي باد.

در گذشت  شاد روان المرحوم والمغفور له بإذن الله تعالی شهکرم محمد رحيمداد بهادری را به خانواده أنمرحوم  در إمارات متحده عربی و بیابان تسلیت عرض میکنم وبرای شادروان رحمة والمغفرة الواسعة وبرای بازماندگان صبر وشکيبائی را از إيزد منان مسآلت دارم وخودرا شریک غم واندوه میدانم .

إنا لله وإنا إلیه راجعون .

المخلص/ آل دوستین

+ نوشته شده توسط salah در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 19:54 |

 

چو ترکان بدیدند کار جاسپ رفت

همی آید از هر سوی تیغ تفت

همه سرکشانشان پیاده شدند

به پیش گو اسفندیار آمدند

کمانهای چاچی بینداختند

قبای نبردی برون آختند

به زاریش گفتند گر شهریار

دهد بندگان را به جان زینهار

به دین اندر آییم و خواهش کنیم

همه آذران را نیایش کنیم

ازیشان چو بشنید اسفندیار

به جان و به تن دادشان زینهار

بر آن لشکر فرخ آواز داد

گو نامبردار فرخ نژاد

که ای نامداران ایرانیان

بگردید زین لشکر چینیان

کنون کاین سپاه عدو گشت پست

ازین سهم و کشتن بدارید دست

که بس زاروارند و بیچاره‌وار

دهید این سگان را بجان زینهار

بدارید دست از گرفتن کنون

مبندید کس را مریزید خون

متازید و این کشتگان مسپرید

بگردید و این خستگان بشمرید

مگیریدشان بهر جان زریر

بر اسپان جنگی مپایید دیر

چو لشکر شنیدند آواز اوی

شدند از بر خستگان باز او (ی)

به لشکر گه خود فرود آمدند

به پیروز گشتن تبیره زدند

همه شب نخفتند ز آن خرمی

که پیروزیی بودشان رستمی

چو اندر شکست آن شب تیره‌گون

به دشت و بیابان فرو خورد خون

کی نامور با سران سپاه

بیامد به دیدار آن رزمگاه

همی گرد آن کشتگان بربگشت

کرا دید بگریست و اندر گذشت

برادرش را دید کشته بزار

به آوردگاهی برافگنده خوار

+ نوشته شده توسط salah در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:56 |

کی نامبردار فرخنده شاه

سوی گاه بازآمد از رزمگاه

به بستور گفتا که فردا پگاه

سوی کشور نامور کش سپاه

بیامد سپهبد هم از بامداد

بزد کوس و لشکر بنه بر نهاد

به ایران زمین باز کردند روی

همه خیره دل گشته و جنگجوی

همه خستگان را ببردند نیز

نماندند از خواسته نیز چیز

به ایران زمین باز بردندشان

به دانا پزشکان سپردندشان

چو شاه جهان باز شد باز جای

به پور مهین داد فرخ همای

سپه را به بستور فرخنده داد

عجم را چنین بود آیین و داد

بدادش از آزادگان ده هزار

سواران جنگی و نیزه گزار

بفرمود وگفت ای گورزمساز

یکی تا برشاه توران بتاز

به ایتاش و خلخ ستان بر گذر

بکش هر ک یابی به کین پدر

ز هر چیز بایست بردش به کار

بدادش همه بی‌مر و بی‌شمار

هم آنگاه بستور برد آن سپاه

و شاه جهان از بر تخت و گاه

نشست وکیی تاج بر سر نهاد

سپه را همه یکسره بار داد

در گنج بگشاد وز خواسته

سپه را همه کرد آراسته

سران را همه شهرها داد نیز

کسی را نماند ایچ ناداده چیز

کرا پادشاهی سزا بد بداد

کرا پایه بایست پایه نهاد

چو اندر خور کارشان داد ساز

سوی خانهاشان فرستاد باز

خرامید برگاه و باره ببست

به کاخ شهنشاهی اندر نشست

بفرمود تا آذر افروختند

برو عود و عنبر همی سوختند

 

+ نوشته شده توسط salah در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:53 |

خرد هر كجا گنجي آرد پديد

ز نام خدا سازد آنرا كليد

خداي خرد بخش بخرد نواز

همان ناخردمند را چاره ساز

 

رهائي ده بستگان سخن

توانا كن ناتوانان كن

 

نهان آشكارا درون و برون

خرد را به درگاه او رهنمون

 

برارنده سقف اين بارگاه

نگارنده نقش اين كارگاه

 

ز دانستنش عقل را ناگزير

بزرگي و دانائيش دلپرير

 

به حكم آشكارا به حكمت نهفت

ستاينده حيران ازو وقت گفت

 

سزاي پرستش پرستنده را

تولا بدو مرده و زنده را

 

وراي همه بوده‌اي بود او

همه رشته‌اي گوهر آمود او

 

يكي كز دوئي حضرتش هست پاك

نه از آب و آتش نه از باد و خاك

 

همه آفريدست در هفت پوست

بدو آفرين كافريننده اوست

 

همه بود را هست ازو ناگزير

به بود كس او نيست نسبت پرير

 

بدو هيچ پوينده را راه نيست

خردمند ازين حكمت آگاه نيست

 

گرت مرهب اين شد كه بالا بود

ز تعظيم او زير تنها بود

 

+ نوشته شده توسط salah در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:50 |
 

الهی غنچه‌ی امید بگشای!

     

گلی از روضه‌ی جاوید بنمای

بخندان از لب آن غنچه باغم!

     

وزین گل عطرپرور کن دماغم!

درین محنت‌سرای بی مواسا

     

به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا!

ضمیرم را سپاس اندیشه گردان!

     

زبانم را ستایش‌پیشه گردان!

ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش!

     

بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش!

دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج

     

ز گنج دل زبان را کن گهر سنج!

گشادی نافه‌ی طبع مرا ناف

     

معطر کن ز مشکم قاف تا قاف!

ز شعرم خامه را شکرزبان کن!

     

ز عطرم نامه را عنبرفشان کن!

سخن را خود سرانجامی نمانده‌ست

     

وز آن نامه بجز نامی نمانده‌ست

درین خم‌خانه‌ی شیرین‌فسانه

     

نمی‌یابم نوایی ز آن ترانه

حریفان باده‌ها خوردند و رفتند

     

تهی‌خم‌ها رها کردند و رفتند

نبینم پخته‌ی این بزم، خامی

     

که باشد بر کف‌اش ز آن باده، جامی

بیا ساقی رها کن شرمساری!

     

ز صاف و درد پیش آر آنچه داری!

+ نوشته شده توسط salah در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:47 |

بگفتا: «حاجت تو چیست امروز؟

     

ضمان حاجت تو کیست امروز؟»

بگفت: «از حاجت‌ام آزرده جانی

     

نخواهم جز تو حاجت را ضمانی

اگر ضامن شوی آن را به سوگند

     

به شرح آن گشایم از زبان، بند

وگر نی، لب ز شرح آن ببندم

     

غم و درد دگر بر خود پسندم»

«قسم گفتا: به آن کان فتوت

     

به آن معمار ارکان نبوت،

کز آتش لاله و ریحان دمیدش

     

لباس حلت از یزدان رسیدش،

که هر حاجت که امروز از تو دانم

     

روا سازم به زودی، گر توانم!»

بگفت: «اول جمال است و جوانی

     

بدان گونه که خود دیدی و دانی

دگر چشمی که دیدار تو بینم

     

گلی از باغ رخسار تو چینم»

بجنبانید لب، یوسف دعا را

     

روان کرد از دو لب آب بقا را

جمال مرده‌اش را زندگی داد

     

رخش را خلعت فرخندگی داد

به جوی رفته باز آورد آبش

     

وز آن شد تازه، گلزار شبابش

سپیدی شد ز مشکین مهره‌اش دور

     

درآمد در سواد نرگسش نور

خم از سرو گل‌اندامش برون رفت

     

شکنج از نقره‌ی خامش برون رفت

جمالش را سر و کاری دگر شد

     

ز عهد پیشتر هم بیشتر شد

دگر ره یوسف‌اش گفت: «این نکوخوی!

     

مراد دیگرت گر هست، برگوی!»

«مرادی نیست گفتا: غیر ازینم،

     

که در خلوتگه وصلت نشینم

به روز اندر تماشای تو باشم

     

به شب رو بر کف پای تو باشم

فتم در سایه‌ی سرو بلندت

     

شکر چینم ز لعل نوشخندت

نهم مرهم دل افگار خود را

     

به کام خویش بینم کار خود را»

چو یوسف این تمنا کرد از او گوش

     

زمانی سر به پیش افکند خاموش

نظر بر غیب، بودش انتظاری

     

جواب او نه «نی» گفت و نه «آری»

میان خواست حیران بود و ناخواست

     

که آواز پر جبریل برخاست

پیام آورد کای شاه شرفناک!

     

سلامت می‌رساند ایزد پاک

که ما عجز زلیخا را چو دیدیم

     

به تو عرض نیازش را شنیدیم،

دلش از تیغ نومیدی نخستیم

     

به تو بالای عرشش عقد بستیم

تو هم عقدی‌ش کن جاوید پیوند!

     

که بگشاید به آن از کار او بند

ز عین عاطفت یابی نظرها

     

شود زاینده ز آن عقدت گهرها»

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط salah در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 23:41 |

ز مادر هر که دولتمند زاید

     

فروغ دولتش ظلمت زداید

به خارستان رود، گلزار گردد

     

گل از وی نافه‌ی تاتار گردد

به زندان گر درآید، خرم و شاد

     

کند زندانیان را از غم آزاد

چو زندان بر گرفتاران زندان

     

شد از دیدار یوسف باغ خندان

همه از مقدم او شاد گشتند

     

ز بند درد و رنج آزاد گشتند

اگر زندانی‌ای بیمار گشتی

     

اسیر محنت تیمار گشتی،

کمر بستی پی بیمارداری‌ش

     

خلاصی دادی از تیمار و خواری‌ش

وگر جا بر گرفتاری شدی تنگ

     

سوی تدبیر کارش کردی آهنگ

وگر بر مفلسی عشرت شدی تلخ

     

ز ناداری نمودی غره‌اش سلخ،

ز زرداران کلید زر گرفتی

     

ز عیشش قفل تنگی برگرفتی

وگر خوابی بدیدیی نیک‌بختی

     

به گرداب خیال افتاده رختی

شنیدی از لبش تعبیر آن خواب

     

به خشکی آمدی رختش ز گرداب

دو کس از محرمان شاه آن بوم

     

ز خلوتگاه قربش مانده محروم،

به زندان همدمش بودند و همراز

     

در آن ماتمکده با وی هم‌آواز

به یک شب هر یکی دیدند خوابی

     

کز آن در جانشان افتاد تابی

یکی را مژده‌ده، خواب از نجاتش

     

یکی را مخبر، از قطع حیاتش

ولی تعبیر آن ز ایشان نهان بود

     

وز آن بر جانشان بار گران بود

به یوسف خواب‌های خود بگفتند

     

جواب خواب‌های خود شنفتند

یکی را گوشمال از دار دادند

     

یکی را بر در شه بار دادند

جوان مردی که سوی شاه می‌رفت

     

به مسندگاه عز و جاه می‌رفت

چو رو سوی شه مسندنشین کرد

     

به وی یوسف وصیت اینچنین کرد

که چون در صحبت شه باریابی

     

به پیشش فرصت گفتار یابی،

مرا در مجلسش یادآوری زود

     

کز آن یادآوری وافر بری سود

بگویی هست در زندان غریبی

     

ز عدل شاه دوران بی‌نصیبی

چنین‌اش بی‌گنه مپسند رنجور!

     

که هست این از طریق معدلت دور

چو خورد آن بهره‌مند از دولت و جاه

     

می از قرابه‌ی قرب شهنشاه،

چنان رفت آن وصیت از خیالش

     

که بر خاطر نیامد چند سال‌اش!

بسا قفلا که ناپیدا کلیدست

     

بر او راه گشایش ناپدیدست

ز نا گه، دست صنعی در میان نه

     

به فتح‌اش هیچ صانع را گمان نه،

پدید آید ز غیب او را گشادی

     

ودیعت در گشادش هر مرادی

چو یوسف دل ز حیلت‌های خود کند

     

برید از رشته‌ی تدبیر، پیوند

ز پندار خودی و بخردی رست

     

گرفت‌اش فیض فضل ایزدی، دست

شبی سلطان مصر آن شاه بیدار

     

به خوابش هفت گاو آمد پدیدار

همه بسیار خوب و سخت فربه

     

به خوبی و خوشی از یکدگر به

وز آن پس هفت دیگر در برابر

     

پدید آمد سراسر خشک و لاغر

در آن هفت نخستین روی کردند

     

بسان سبزه آن را پاک خوردند

بدین سان سبز و خرم هفت خوشه

     

که دل ز آن قوت بردی، دیده توشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط salah در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 23:29 |

کی نامبردار زان روزگار

نشست از بر گاه آن شهریار

گزینان لشکرش را بار داد

بزرگان و شاهان مهتر نژاد

ز پیش اندر آمد گو اسفندیار

به دست اندرون گرزه‌ی گاوسار

نهاده به سر برکیانی کلاه

به زیر کلاهش همی تافت ماه

باستاد در پیش او شیر فش

سرافگنده و دست کرده به کش

چو شاه جهان روی او را بدید

ز جان و جهانش به دل برگزید

بدو گفت شاه ای یل اسفندیار

همی آرزو بایدت کارزار

یل تیغ زن گفت فرمان تراست

کی تو شهریاری و گیهان تراست

کی نامور تاج زرینش داد

در گنجها را برو بر گشاد

همه کار ایران مر او را سپرد

که او را بدی پهلوی دستبرد

درفشی بدو داد و گنج و سپاه

هنوزت نبد گفت هنگام گاه

برو گفت و پا را به زین اندرآر

همه کشورت را به دین اندرآر

بشد تیغ زن گردکش پورشاه

بگردید بر کشورش با سپاه

به روم به هندوستان برگذشت

ز دریا و تاریکی اندر گذشت

شه روم و هندوستان و یمن

همه نامه کردند بر تهمتن

وزو دین گزارش همی خواستند

مرین دین به را بیاراستند

گزارش همی کرد اسفندیار

به فرمان یزدان همی بست کار

چو آگه شدند از نکو دین اوی

گرفتند ازو دین و آیین اوی

بتان از سر کوه می‌سوختند

بجای بت آذر برافروختند

همه نامه کردند زی شهریار

که ما دین گرفتیم ز اسفندیار

 

+ نوشته شده توسط salah در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 21:4 |

مکن با بدان نيکی ای نیکبخت

که در شوره نادان نشاند درخت

نگویم مراعات مردم مکن

کرم پیش نامردمان گم مکن

به اخلاق نرمی مکن با درشت

که سگ را نمالند چون گربه پشت

گر انصاف خواهی سگ حق شناس

به سیرت به از مردم ناسپاس

به برفاب رحمت مکن بر خسیس

چو کردی مکافات بر یخ نویس

ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس

مکن هیچ رحمت بر این هیچ کس

بخندید و گفت ای دلارام جفت

پریشان مشو زین پریشان که گفت

گر از ناخوشی کرد بر من خروش

مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش

جفای چنین کس نباید شنود

که نتواند از بی‌قراری غنود

چو خود را قوی حال بینی و خوش

به شکرانه بار ضعیفان بکش

اگر خود همین صورتی چون طلسم

بمیری و اسمت بمیرد چو جسم

وگر پرورانی درخت کرم

بر نیک نامی خوری لاجرم

نبینی که در کرخ تربت بسی است

بجز گور معروف، معروف نیست

به دولت کسانی سر افراختند

که تاج تکبر بینداختند

تکبر کند مرد حشمت پرست

نداند که حشمت به حلم اندرست


یکی خوب کردار، خوش خوی بود

که بد سیرتان را نکو گوی بود

به خوابش کسی دید چون در گذشت

که باری حکایت کن از سرگذشت

دهانی به خنده چو گل باز کرد

چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد

که بر من نکردند سختی بسی

که من سخت نگرفتمی با کسی

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط salah در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 20:51 |

حکایت جنید و سیرت او در تواضع

شنیدم که در دشت صنعا جنید

سگی دید بر کنده دندان صید

ز نیروی سر پنجه‌ی شیر گیر

فرومانده عاجز چو روباه پیر

پس از غرم و آهو گرفتن به پی

لگد خوردی از گوسفندان حی

چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش

بدو داد یک نیمه از زاد خویش

شنیدم که می‌گفت و خوش می‌گریست

که داند که بهتر ز ما هر دو کیست؟

به ظاهر من امروز از این بهترم

دگر تا چه راند قضا بر سرم

گرم پای ایمان نلغزد ز جای

به سر بر نهم تاج عفو خدای

وگر کسوت معرفت در برم

نماند، به بسیار از این کمترم

که سگ با همه زشت نامی چو مرد

مر او را به دوزخ نخواهند برد

ره این است سعدی که مردان راه

به عزت نکردند در خود نگاه

ازان بر ملایک شرف داشتند

که خود را به از سگ نپنداشتند

+ نوشته شده توسط salah در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 20:49 |

*     

 الدهر يومان:-     يوم لك ويوم عليك

          الإنسان في حياته خاضع لتقلب الزمن وأحداث الأيام ، صحيح أن المرء يستطيع أن يكيف حياته بالشكل الذي يريده ويرضاه ولكن في الحياة أحوالا لا تخضع لإرادة الإنسان فهي تارة حلوة عذبة المذاق وتارة أخرى مٌرة مرارة العلقم وهو في أكثر الأحيان مرغم على تقبل ما يأتيه به الدهر شاء أم أبى .

والواقع أن حوادث الزمن وخطوبه هي مقاييس رجولة المرء وقدرته على الكفاح ، فالمصائب محك الرجال تكسب المرء الصلابة والحنكه وتزوده بالتجربة  النافعة ، فإذا استطاع المرء أن يصمد أمام الخطوب وأن يتغلب عليها تمكن من فرض إرادته على الأيام وإخضاعها لمشيئته وجعلها تنقاد له وتنفذ رغباته ومراميه والحياة في حقيقتها سلسلة كفاح وجهاد في سبيل العيش والسعادة والتقدم .

وما دامت الحياة هكذا ، فالعاقل يحتال للمستقبل ويتخذ  لكل يوم عدته عليه أن يستقبل صدمات الدهر بصبر وثبات وعزم متين لا ينهار أمام النكبات مهما بلغت ، وهمة عالية لا تنحني أمام  النوائب مهما عظمت ، فالإنسان الذي يستسلم يائسا إذا داهمته النوازل لا يبقى لحياته معنى  " وليعلم المرء أن كل شديدة تحل به لا بد أن تتكشف وتزول وقال الله تعالى •

سيجعل الله بعد العسر يسراً¦

وقال أبو تمام :- وما من شدة إلا سيأتي         لها من بعد شدتها رخاء

    كما قال المنفلوطي :- السرور نهار الحياة والحزن ليلها ، ولا بد للنهار الباسم من أن يعقبه الليل القائم ، ومادام الأمر كما ذكرنا فلمَ العبوس ساعة النوازل إذن ما دامت حقيقة  الحياة لا تتعدى ما أوردناه سعادة وشقاء وشدة ورخاء صعود ونزول شروق وأفول "

    وإذا ما أقبلت أيام السرور فعلى المرء أن يستقبلها ما تستحق من تمتع بالحياة بلا إفراط ، وإقبال عليها دون ان تصرفه عن التفكير في تغيير الأحوال وزوال الثروة والمال ، فعليه أن يمارس حياته ممارسة من يعلم استحالة  دوام الأحوال ويعمل على الاستفادة من الأيام اليسر والرخاء ، فيعد ما يعينه ويأخذ بيده عند تنكر الدهر وتقلب الأيام ، ويجدِ في استغلال كل فرصة سعيدة استعدادا من لليوم الذي سيكون عليه .

    وليحذر المرء من أن يغتَر بالدهر ويطمئن إليه ، ففي ذلك هلاكه  ودماره فالدهر لا يؤمن جانبه ولا يركن إليه خير الناس من عمل في يوم نعيمه ما يساعده على العيش الكريم في يوم بؤسه ،                                                                                                    لأن الدهر يومان :- يوم لك ويوم عليك  .

*     

+ نوشته شده توسط salah در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 23:22 |
Search Google -->
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">