تبليغاتX
آل دوستين

خضر بر اساس برخی روایات اسلامی، از پیامبران و بر اساس برخی دیگر از روایات، بنده صالحی بود. برخی از مفسرین همراه موسی و یوشع بن نون را در داستانی که در سوره کهف آمده است؛ خصر نبی می‌دانند. از معجزاتش این بود که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، خضر(سبز) نیز همین است.[۱] زندگی خضر، از قبل از زمان موسی تا زمان حاضر، و ادامهٔ زندگیش تا آخر الزمان، مورد اتّفاق مسلمانان است.[۲] مجموعهٔ روایات، مؤیّد آن است که خضر، طولانی‏ترین عُمر را در میان فرزند آدم دارد.[۳]

جستجو برای آب حیات

ذوالقرنین عمری دراز داشت اما عمر جاویدان می‌خواست و در کتاب‌ها خوانده بود که در جهان چشمه‌ای هست نامش آب حیوان یا آب حیات که هر که از آن بنوشد عمر جاوید یابد. پس راز آن را از خضر پرسید و خضر نشانی‌ها که می‌دانست می‌گفت و چون معلوم شده‌بود که جای چشمهٔ آب حیات در ظلمات است، ذوالقرنین عزم راه کرد و خضر و الیاس را با خود همراه کرد که الیاس نیز از برگزیدگان روزگار بود. مدت‌ها در سرزمین تاریک جهان گردش کردند و از هر آبی و چشمه‌ای امتحان کردند اما خوردن آب حیات ذوالقرنین را نصیب نبود و خضر و الیاس در جستجو به آب حیات رسیدند و از آن نوشتیدند و اثر آن را دانستند و چون به ذوالقرنین خبر رسید هرچه جستجو کردند دیگر آن چشمه را نیافتند و چون مدت سفر دراز شده بود و آذوقه کم داشتند برگشتند تا دوباره با اسباب فراهم بروند.

اما عمر ذوالقرنین به سفر دوباره نرسید و بدینسان خضر و الیاس عمر جاوید یافتند و می‌گویند الیاس در جوانی کشتی‌بان بود و سفر دریا دوست می‌داشت و بدین سبب وی بیش‌تر در دریاها به سر می‌برد و گمشدگان و درماندگان را راهبری می‌کند و خضر در خشکی‌ها به سر می‌برد و هر که در خدمت مردم و راستی و پا کی کوتاهی نکند و دیدار خضر را دریابد و از او حاجت بخواهد حاجتش برآورده شود و هرچه از او بپرسد جواب درست بشنود.

[ویرایش] خضر در آیات قرآن

داستان خضر در آیات ۶۵ تا ۸۲ سورهٔ کهف در قرآن چنین آمده‌است:

«

[در آن جا] بنده‏ای از بندگان ما را یافتند که رحمت [و موهبت عظیمی‏] از سوی خود به او داده‏، و علم فراوانی از نزد خود به او آموخته بودیم‏. «۶۵» موسی به او گفت‏: (آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایه رشد و صلاح است‏، به من بیاموزی‏؟) «۶۶» گفت‏: (تو هرگز نمی‏توانی با من شکیبایی کنی‏! «۶۷» و چگونه می‏توانی در برابر چیزی که از رموزش آگاه نیستی شکیبا باشی‏؟! «۶۸» [موسی‏] گفت‏: (به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت‏؛ و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو نخواهم کرد!) «۶۹» [خضر] گفت‏: (پس اگر می‏خواهی به‌دنبال من بیایی‏، از هیچ چیز مپرس تا خودم [به موقع‏] آن را برای تو بازگو کنم‏.) «۷۰» آن دو به راه افتادند؛ تا آن که سوار کشتی شدند، [خضر] کشتی را سوراخ کرد. [موسی‏] گفت‏: (آیا آن را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی‏؟! راستی که چه کار بدی انجام دادی‏!) «۷۱» گفت‏: (آیا نگفتم تو هرگز نمی‏توانی با من شکیبایی کنی‏؟!) «۷۲» [موسی‏] گفت‏: (مرا بخاطر این فراموشکاریم مؤاخذه مکن و از این کارم بر من سخت مگیر!) «۷۳» باز به راه خود ادامه دادند، تا اینکه نوجوانی را دیدند؛ و او آن نوجوان را کشت‏. [موسی‏] گفت‏: (آیا انسان پاکی را، بی آنکه قتلی کرده باشد، کشتی‏؟! براستی کار زشتی انجام دادی‏!) «۷۴» [باز آن مرد عالم‏] گفت‏: (آیا به تو نگفتم که تو هرگز نمی‏توانی با من صبر کنی‏؟!) «۷۵» [موسی‏] گفت‏: (بعد از این اگر درباره چیزی از تو سؤال کردم‏، دیگر با من همراهی نکن‏؛ [زیرا] از سوی من معذور خواهی بود!) «۷۶» باز به راه خود ادامه دادند تا به مردم قریه‏ای رسیدند؛ از آنان خواستند که به ایشان غذا دهند؛ ولی آنان از مهمان کردنشان خودداری نمودند؛ [با این حال‏] در آن جا دیواری یافتند که می‏خواست فروریزد؛ و [آن مرد عالم‏] آن را برپا داشت‏. [موسی‏] گفت‏: ([لااقل‏] می‏خواستی در مقابل این کار مزدی بگیری‏!) «۷۷» او گفت‏: (اینک زمان جدایی من و تو فرا رسیده‏؛ اما بزودی راز آنچه را که نتوانستی در برابر آن صبر کنی‏، به تو خبر می‏دهم‏. «۷۸» اما آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار می‏کردند؛ و من خواستم آن را معیوب کنم‏؛ [چرا که‏] پشت سرشان پادشاهی [ستمگر] بود که هر کشتی [سالمی‏] را بزور می‌گرفت‏! «۷۹» و اما آن نوجوان‏، پدر و مادرش با ایمان بودند؛ و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد! «۸۰» از این رو، خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی پاکتر و با محبت‏تر به آن دو بدهد! «۸۱» و اما آن دیوار، از آن دو نوجوان یتیم در آن شهر بود؛ و زیر آن‏، گنجی متعلق به آن دو وجود داشت‏؛ و پدرشان مرد صالحی بود؛ و پروردگار تو می‏خواست آنها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند؛ این رحمتی از پروردگارت بود؛ و من آن [کارها] را خودسرانه انجام ندادم‏؛ این بود راز کارهایی که نتوانستی در برابر آنها شکیبایی به خرج دهی‏!) «۸۲» و از تو درباره (ذو القرنین‏) می‏پرسند؛ بگو: (بزودی بخشی از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد.) «۸۳»

 »

 

[ویرایش] جُستارهای وابسته

[ویرایش] منابع

1.        خضر (فارسی). دانشنامهٔ رشد. بازدید در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۸۸.

2.        مقالات مهدوی (فارسی). م.مهدی. بازدید در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۸۸.

3.        مقالات مهدوی (فارسی). م.مهدی. بازدید در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۸۸.

4.        عماد زاده اصفهانی، قصص الانبیا، ص ۳۴۲

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط salah در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 13:48 |

چو قاصد بیامد بمانند باد                             به یزدان  پناه چنین مژده داد

چه آسوده بنشسته ای  امیر                      ندارید خبر هیچ ای نره شیر

محلات تورا دزد و اشرار زد                         نه یکنفر بلکه بسیار زد

چو این  مژده بشنید یزدان پناه                   بغرید و خوروشید و کج کرد کلاه

به قاصد چنین گفت یزدان پناه                   شما اهل توجک به راز و نیاز

کشم لشکری به سوی برعمان                که عبرت گریند اعرابیان

بندیان آورم به حکم پروردگار                      که أندر جهان بماند إین یادگار

به لب کرده کف همچون پیلان مست        زره بر تن بن سعودی بدست

به خشم اندر آمد نمودی غضب             امیران لشکر نمودی طلب

هر آن کس که اشخاص با معنی است        یقین داند که فردوسی ثانیست

چه خواهی که شاعر شود آشکار             چمل بن حسن نام در روزگار

+ نوشته شده توسط salah در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 0:54 |

یادی ازأستادی جلیل القدر رئیس موسی رئیس حسن افسری طاهرزائی

 

ازإينکه روزگار مراوادار نمود که امروز بياد استاد بزرگواری شرحی بنویسم  بسیار متأسٌفم باحالی که در توانائی ام نيست جز تسليم ورضانمی بينم وناچارم سطوری را بطور اختصار برشته تحرير در آورم  که اقٌلا یادی باشد ازاستادی .

در اجتماع امروزی ودر إين دوره زمان آشفته که مشاهده می شود ارتباط ومعاشرت مردم بیشتر با دو رنگی وریا صورت می گیرد وبه یگانگی ووفا کمتر وقعی گذارده می شود بدیهی است که از دست رفتن فردی پاکدل وبی ریا آنهم مردی فاضل وبا صفا برای جامعه بخصوص جهت دانشمندان ومعارف پژوهان ضایعه ای است مرگبار وبسیار سنگین وناگوار .

کمتر کسی سراغ دارم که نظير شادروان رئيس موسی رئيس حسن افسری فهيم وفاضل بی ریا وپاک دل سخنور سخندان وخوش مشرب ومهربان ومشفق وسخی  باشد هر وقت توفیقی حاصل می نمودم ودر حضورش بودم ازوجودش از سخنان حکیمانه وصفات نیکویش درس می گرفتم مستفید ومستفیض می شدم افسوس که دست اجل بیشتر مهلت ومجال نداد تا ازآنهمه فضل وکمال بهره ای گرفته شود ونیز تأسف بسیار دیگرم از إين جهت است که ازنبودش مکتبی تعطيل شد در عین حال آن استاد نیکو خصال که عمری در خدمت به مردم ومعارف وفرهنگ گذرانده بود .

مجموعه ای از اشعار ونغز وحکیمانه  وضرب مثلهای بزبان بلوچی را از خود به یادگار گذاشت لیکن فرصت نیافت که خود در چاپ وانتشار آن  اقدام کند .

لذا از فرزندان برومندش در خواست داریم که در اثر زنده آنمرحوم را بچاپ برسانند ودر اختیار دانش پژوهان واهل أدب وعرفان قرار دهند وادای حق نمایند وشرح حال وبیوگرافی آن شادروان چاپ وانتشار دهند که إين معرفی بحق منزله تجلیل از ادیب وسخنوری است که در بیابان زيسته وبه إين سر زمین خدمت نموده است .

إين بنده هم که با آنمرحوم زنده بنام مأنوس ومرهون محبتهایش بودم  در روز دوم وفاتش  بحد توانائی وامکان بیاد إيشان در مجلس عزا داری شرکت نموده وخاطراتی از یاد نرفتنی از رئیس پیرداد رئیس علی جلال نیکخواه طاهرزائی که به یکی از بستگانش گله میکرد که کم لطفی نموده است ومن درعوض أو باقطعه شعری به وی پاسخ دادم إِین بیت چنین است .

چو ازخدمتت دورم شرمندگی دارم                 چوقمری طوق درگردن نشان بندگی دارم

اگر خدمت نمی آید زدستم                           دعاء خوان عزیزانم تا زنده هستم

اگر چه ادای إين ناچیز شایسته شإن ومقام ومنزلت آن بزرگوران جلیل القدر نیست که با عرض معذرت از خوانندگان گرامی واز إين نظر که خرده نتوان گرفت بر ضعفا امیدا ست مرا به بزرگواری خود ببخشند وعفوم فرمایند . نامشان بلند وروانشان شاد باد .

بیابان اسحاقی غرة  شهر رجب 1420هجری

+ نوشته شده توسط salah در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 18:39 |

                               برو ساقی....

جهانرا   دگر گونه شد   رسم  و  راه        تو گوئی   نتابد    دگر   مهر   و    ماه

ز می  نشئه   و   نغمه از چنگ   رفت        ز گل عطر  و  معنی ز فرهنگ   رفت

چو  گسترد    زشتی   بهر   جا   بساط        برون   شد   زگيتی   جمال   و  نشاط

کنون   گريه   بارد    ز لبخند      جام        ز  می   جز  که  تلخی   نيايد    بکام

چو   از  هوشياری      نشانی      نماند        ز   مستی     بجز  داستانی   نماند

که  مستی  بود  داروی    درد  هوش        چو  دردی   نباشد    بدرمان   مکوش

گروهی    تبهکارة       خود    پرست        که شستند از هر چه نيکی است دست

چه دانند باده چه بوده است و چيست        چه دانندساقی که بوده است وکيست

 

                                                    ***                                  

» بياساقی»   آنروز   ميگفت   « پير»     که  تا  می  شود   در غمش    دستگير

کنون بی غمان را چه حاجت  به  می        کران را   چه سودی   ز  آهنگ   نی

ندانند   چون    راز    شادی    و   غم        زنند   از   زر   و   زور   همواره  دم

همان به  که ساقی    در اين  گيرودار       شود    آگه     از فتنة      روزگار

زمن       بشنود        پند       پيرانه ای     چو گنجی     نهفته   به   ويرانه ای :

                                                  ***                                  

برو  ساقی   آن   جام   خورشيد   فام        که جمشيد  را کار از آن  شد  بکام

ببانگ نی  و   چنگ   بر  سنگ    زن        هم آن  سنگ را  بر نی  و چنگ زن

که در بزم   اين  هرزه    گردان  خام        حرام  است   در  گردش  آرند  جام

دريغ است نای  و  دريغ است  چنگ        در آنجا  که  فرياد   خيزد   ز  سنگ

                                              ***                                                    

برو   ساقی      آن     بادة     دلفروز          که شب را درخشنده کردی چو روز

چو  آبی  سبک  مايه  بر خاک  ريز           سرشکی  ز غم   بر بن    تاک    ريز

که حيف است  آن  بادة  خوشگوار          بر اين      خيل    نابخرد      نابکار ،

براين  جمع   بی شعله  و  بی  فروغ           که   مستند  از   جام   مکر و  دروغ

 

+ نوشته شده توسط salah در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 17:30 |

بسم الله الرحمن الرحیم

«کل نفس ذائقة الموت وکل من علیها قان ویبقی وجه ربک ذوالجلال والإکرام »

هـــــــــــــو الـبـــــــــاقـــــــــــــــــــــــــی

غلام  إبراهیم علی عباس  سلطانی - آهل وساکن گبرانی

بتاریخ  ۶ ماه مبارک رمضان 14۳۰هجری

برابر با ۲۷/۰۸/۲۰۰۹م نداء حق را لبيک گفت 

ودار فانی را الوداع ورهسپار دار البقاء گردید 

 روحش شاد ويادش گرامي باد.

در گذشت شاد روان المرحوم والمغفور له بإذن الله تعالی غلام إبراهیم علی عباس  سلطانی را به خانواده أنمرحوم  در إمارات متحده عربی و گبرانی تسلیت عرض میکنم وبرای شادروان رحمة والمغفرة الواسعة وبرای بازماندگان صبر وشکيبائی را از إيزد منان مسآلت دارم وخودرا شریک غم واندوه میدانم .

إنا لله وإنا إلیه راجعون .

المخلص/ آل دوستین

+ نوشته شده توسط salah در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 20:13 |
Search Google -->
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">